بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

همچین پسری کی دیده؟

به نام خدا همچین پسری کی دیده؟؟ از کجا شروع کنم نمیدونم... از ادا و شکلک های جدیدت؟؟ از تقلید چشمای گربه ی مصطفی   یا گربه ی نازی؟...(گربه های توی کتابت)چقدرررررر هم ماهرانه این کار و میکنی... از بی بی  گفتنت به جای نی نی !!!  ایگل به جای عقاب!!!   مرحبا به تو... تا کی میخوای به این شیرین شدن و دلبری هات ادامه بدی نمیدونم.... من که دیگه هلاکتم پسر... هلاک اون دستای توپولی که گاه و بی گاه... آروم آروم صورت مامان و نوازش میکنه... بعدشم یه بوسه ی آبکی...به به تر و تمیز بودنت برام ثابت شده.... روزی ١٠٠ بار خونه رو جارو دستی میکشی... بعد میبری کنار سطل زباله ١٠٠ بار باز و بسته میکنی... مثلا که داری آش...
27 دی 1391

شرح روزهای اخیر

به نام خدا... بردیای عزیز تر از جونم... چند تا کتاب برات خریدم... که برخلاف بقیه کتابها و دفتر نقاشی ها فعلا سالمن...  بسی جای خوشحالی داره برام... کم کم داری علاقه مند میشی به ورق زدن و تماشا کردن کتاب...  منم در نقش یک راوی صبح تا شب باید عکسای کتاب و توضیح بدم... اعتراف میکنم که گاهی مخم سوت میکشه به خاطر این همه تکرارررر... فدای سرت مادرررررر چند تا عکس هم از روزهای اخیر دارم برات... باز هم هنرمندی: اخمت موقع تمرکز روی کتاب هم مثل بابایه... لیمو شیرین هم که اصلا دوست نداری!!!!  تموم شد... ...
22 دی 1391

یک روز و چند عکس

به نام خدا... تصاویر گویاست... وسط نماز خوندنم کاری پیش اومد... رفتم و وقتی برگشتم این لحظه رو دیدم...خدایا ممنونم که دوربین دم دست بود و شارژش به اندازه ی کافی... ده بار تکرارش کردی... خوش به حال خدا... چند ساعت بعد یه فیلم چند دقیقه ای ازت گرفتیم که سخت مشغول رقصیدنی...  پا میکوبی دیدنی... سوت میزنی تماشایی... درستشم همینه... تمام ابعاد شخصیتی خودتو پرورش میدی... من فدای تو کمک گرفتن از هر وسیله ای برای بلند کردن قد و هیکل...  حتی اگه اون وسیله چهار تا چرخ داشته باشه... با شنیدن جمله ی چقدر خوشگلی... یا خوشگل شو... یا هر چیزی تو این مایه ها  این شکلی میشی... همه جوره خوشگلی پسرکم... حتی اینطو...
8 دی 1391

19 ماهگی...

به نام خدا... بازم پست ماهگردت...   نوزدهمیش... نوزده ماه کی اومد و رفت خداااا واقعا دیگه نمیتونم لحظه به لحظه ی شیرین کاریات و ثبت کنم.... ولی سعی میکنم از تک تکشون لذت ببرم ... و تو حافظه م بسپرم... بعدشم محکم بغلت کنم... بعدشم تو منو ماچ کنی... ازون بوسه هایی که صورت مامان خیس بشه... آی میچسبه... جدیدا با کوچکترین اخم مامان سریع سرتو میذاری زمین... یا بر میگردی سمت دیوار... یعنی که ناراحتم و قهر کردم.. بعد از چند لحظه زیر زیرکی نگام میکنی تا ببینی هنوزم اخم کردم یا نه؟... این شکلک و اداها ادامه داره تا بزنم زیر خنده... فدای سرت... فدای یه تار موهای کم پشت و خوشگلت مادررررررر توی wc گوشوار م  و از گوشم کند...
5 دی 1391

یلدا..

به نام خدا... هنونه ی من... دونه انارم... باسلوق شیرینم... خوشمزه ی مامان... یلدات مبارک... خدا رو شکر که در دومین شب یلدای زندگیت... صحیح و سلامت ... زیر سایه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ ها و بقیه فامیل شب خوبی رو گذروندیم... فکرکنم حسابی بهت خوش گذشت... چون هر لحظه که چشم افتاد به صورت ماهت دیدم دهنت داره میجنبه...  کشمش ... خوراکی برگزیده تو در شب یلدا بود... نوش جان... عزیزکم از خدا برات شادی روز افزون میخوام... هیچ وقت یلدای سال ٨٩ رو یادم نمیره که برای اولین بار صدای قلب خوشگلت رو توی مطب خانوم دکتر شنیدم... عاشقتم پسرک ...........................................................................................
2 دی 1391
1